تبليغاتX
عاشقانه )برای هستی)
سادست اما دلنشین

پیش تر ها بیش از این از عشق گفته بودم .

اکنون چرا ساکتم ؟؟احساس می کنم که ذره  ذره ی بدنم اسیر سکونی وحشتناک است ! اکنون که در کنارت هستم چرا؟؟اکنون که در تو گمم چرا؟؟

چرا نمی توانم تمام آن چه هست را به تو بنمایانم ؟ انگار نه انگار که تمام وجودم دیوانه ی توست و من به تو چه می گویم !فقط همین دوستت دارم  ساده را !!

...تو مثل قصه های هزار و یک شبی

و فقط نه برای هزار ویک شب

که برای هر دمی

هر نفس کنار منی  ...

 

چند وقتی است که فکر می کنم که نکند تو خود منی!

اصلآ چه تفاوتی دارد ؟؟ من ؟ تو؟ ما ؟ همه ی این ها فقط ضمیرند برای صدا کردن .

حتی نامت هم آن چیزی نیست که من در تو می بینم .بزرگتر از آنی که در یک اسم جا شوی.

می خواهم احساسم را بنویسم : دوستت دارم .

باز هم تکراری شد و همان دوستت دارم ساده .تو اما دست کم نگیر .

                                   هستی  دوستت دارم

       

 

نوشته شده توسط مجتبی در جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت 21:22 | لینک ثابت |

» چرخش نگاه باکمی صبر! «

شیوانا درراه مدرسه ازکناردرختی می گذشت. مرد جوانی را دید که تنها به درخت تکیه داده وبه خورشید درحال غروب می نگرد. شیوانا کنارمرد نشست ومسیرنگاهش راتعقیب کردوآهسته زیرلب زمزمه می کرد: الان همه فرشته ها آرزو دارند که مثل ما آدم ها فرصت زندگی داشتند و می توانستند دمی به افق این آسمان زیبا خیره شوند. ای خوشبخت تر از فرشته ها این جا چه می کنی؟مرد جوان لبخند تلخی زد وپاسخ داد: شکست سختی را در زندگی تجربه کرده ام . تقریبا همه چیزم را از دست دادم و بعد ازایام شادی آسایش سخت ترین لحظات را تجربه کردم. باخودم فکر می کنم آیا  دوباره  روشنایی به زندگی من بر می گرد؟

شیوانا با انگشتانش به دور دست ترین نفطه آسمان جایی که خورشید غروب می کرد اشاره کرد و گفت :آن جا آن دورها جایی است که الان خیلی ازآدم های نا موفق و شکست خورده هم زمان دارند به آن نقطه آسمان نگاه می کنند.بعضی  از آنها  دیگرامیدی به طلوع خورشید ندارند.این ها همان هایی هستند که فردا نا امید تر و مایوس تر از امروزند.اما عده ای دیگر هستند که می دانند برای دیدن خورشید کافی است کمی صبر و تحمل داشته باشند و در کنار شکیبایی باید جهت نگاهشان را هم عوض کرده و به سمت مخالف غروب چشم بدوزند ،یعنی به سمت شرق که خورشید طلوع  میکند خیره شوند و منتظر طلوع فجر در سپیده دم باشند.

اگر تو می خواهی  همین جا بنشینی و فقط در سمت غروب منتظر طلوع و روشنایی باشی باید به تو بگویم که این امر محقق نخواهد شد و اگر خیلی خوش شانس باشی فردا همین موقع دوباره شاهد غروب خورشید خواهی بود.

اما اگر رویت را به سمت مقابل غروب یعنی به سمت طلوع  آفتاب بر گردانی و کمی صبر و امید داشته باشی  خواهی دید که به زودی  خورشید با زیباترین جلوه هایش،آسمان را پر خواهد کرد.اگر می خواهی روشنایی را ببینی  چشمانت را از این سمت غم افزا بر گردان و به سمت افق دیگری خیره شوو صد البته کمی هم صبر داشته باش!

نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 21:15 | لینک ثابت |


عشق آن است كه هر چه بیشتر ارزانی داری ، سرشارتر شود و هر گاه آنرا در مشت گیری آسانتر از كفت رود ... پروازش ده تا كه پایدار بماند
نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 21:13 | لینک ثابت |

من فقط یه آدمم

من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم

نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ساعت 18:8 | لینک ثابت |


در بستر تنهایی

شب تا به سحر بیدار مانده بود

و من غرق رویای شیرین دوست داشتنها

با هم بودن ها

آسمان دلم پرستاره بود

ماه در کنارم آرمیده بود

به هر کجا که مینگریستم روشتایی بود و نور

تلائلو مهتاب

آه رویای قشنگ با تو بودن

در سپیده دم بیداری

شب آرام

در کنار بسترم خوابیده بود

نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ساعت 18:3 | لینک ثابت |

تنها بهانه هستی .. خیلی دوستت دارم ..
 

فدایت ای گل زیبای هستی
نمی دانم کجا بی من نشستی

قشنگی های دنیایم تو هستی

یگانه گنج فردایم تو هستی

دوستت دارم گلم ...

ز مرگم هيچ نمي ترسم
اگر دنيا سرم ريزد
از اين ترسم كه بعد از من

گلم را ديگري بوسد . . .

گل قشنگــــــــــــــــــــم به خدا قسم خیلی دوستت دارم ..

سعی کن بفهمی نفســـــــــــــــم .. اشتباه نکن فدات بشم ..

نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ساعت 18:1 | لینک ثابت |

طلوع دوباره

tifooses.coo.ir

با تو دوباره من شدم
عاشق جان و تن شدم
با تو گل از گلم شکفت
با تو دوباره من شدم

با تو جوانه زد همه
شاخه خشک پیکرم
از تو پر از ترانه شد
برگ سفید دفترم

با تو دوباره جون گرفت
هر چی که در من مرده بود
انگار پسم داد زندگی
هر چی امانت برده بود

با تو نگاه مات من
پر از گلهای ناز شد
گل لبان بسته ام
به شوق بوسه باز شد

با تو تمام خستگی
از تن من به در شده
درد غریبی کم کمک
مرده و بی اثر شده

با تو دوباره میرسم
به حد بی حساب زن
به اوج بخشش و غرور
به مرز عشق ناب زن

با تو درخت پر برم
با تو ز بیش بیشترم
از بهترینها بهترم

من با تو چیز دیگرم

نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ساعت 17:58 | لینک ثابت |

دوست

پنجره اي رو به اميد

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر به سبب بيماريي كه داشت امكان اينكه حركتي داشته باشد نبود بطوريكه مجبور بود همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر، خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش بدينصورت توصیف می کرد :
پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.

همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. به اين فكر مي كرد كه بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند خشك و بي روح مواجه شد.

مرد متعجب به پرستارگفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ولي الان نشاني از آن مناظر نيست !؟
پرستار به او پاسخ داد: چگونه ممكن است ؟ چون آن مرد کاملاً نابینا بود !

                                    به نقل از xbs         

نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ساعت 17:57 | لینک ثابت |